رهگذر گمگشته



سهراب

سهراب تو گفتی :

چشم ها را باید شست ...

شستم ولی گفتی:

جور دیگر باید دید ... 

دیدم ولی گفتی:

 زیر باران باید رفت ...
رفتم ولی:
او نه چشمان خیس وشسته ام را
نه نگاه دیگرم را 
 هیچ کدام را ندید
 فقط با طعنه ای خندید وگفت
 ((دیوانه ی باران ندیده))

 

من و تو

میان من و تو

میان من و تو
لحظه ها پرزخالی
سکوت و تنهایی است
تو می گریزی زمن و
من زغربت و فراغ از تو
چه شد که عشق با همه ابهتش
به پوچی فاصله ها تن داد و گریخت
میان من و تو
کویر در کویر تنید
و بیابان در بیابان زایید
چه دیده بود دلت
در سراب
که این چنین
هزار آینه در هم شکست و دوید


 

دلم گرفته

i413141_11.gif (391×59)


دفتر عشـــق که بسته شـد

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کار تو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقـــت بود
بشنواین التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ــ

ـــــــــ


 

سیگار

 

هی خدا

الان دلم میخواد برم لب پنجره بشینم

نگا کنم به پایین

زانوهامو بغل کنم

یه نخ سیگار بکشم

دودشو تو هوا سرگردون کنم

حیف که نه پنجره ای هست

نه سیگاری

نه آدم سیگاری....


 

چوپان دروغگو


کبری،تصمیـم نمی گیرد!

دهقان،فداکاری نمی کند!

پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!

لوک،بــدشانسی می آورد!

پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!

...میتـی کومان،استعفـا داده است!

پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!

ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!

دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!

رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!

پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!

یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!

پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند!

دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی...!

ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید !

 


 

نبودت...

دارم نبودنت را با ساعت شنی اندازه میگیرم...

یک صحرا گذشته است!

 


 

مشخصات

نام:انسان

نام خانوادگی :آدمیزاد

نام پدر :آدم

نام مادر:حوا

لقب :اشرف مخلوقات

نژاد:خاکی ساکن : کهکشان راه شیری،

منظومه شمسی ، زمین

صادره از: سراچه دنیا

مقصد :سرای آخرت

ساعت پرواز : نامعلوم

مکان پرواز: نامعلوم

حضور در فرود گاه : لحظه ای قبل از پرواز

وسایل لازم : دو متر پارچه سفید ،
عمل نیک ،علم مفید ،
دعای اولاد صالح ،دعای مؤمنین

اضافه بار مجاز : عمل صالح کاملأ مجاز است.

توصیه های ایمنی: اجرای دقیق آموزه های
قرآن وسنت پیامبر (ص).

برای کسب اطلاعات بیشتر
به قرآن و سنت پیامبر مراجعه فرمایید
تماس ومشاورهم به صورت
شبانه روزی،رایگان،مستقیم
وبدون وقت قبلی خواهد بود.

درصورتیکه قبل ازپروازبا مشکلی
روبه روشدیدبا شماره های
زیرتماس بگیرید: (آیه186 سوره بقره
،آیه 45 سوره نساء ، آیه 129 سوره توبه
، آیه 55 سوره اعراف ،
آیات 2و3 سوره طلاق)

سفر آسوده ای در پیش داشته باشید .

 


 

دست نوازش

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خودخواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکرکرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویریک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم ازاین نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که بهما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد وبوقلمون ها را پرورش می دهد.هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفتو از او پرسید:  این دست چه کسی است، داگلاس؟داگلاس در حالی که خجالت می کشید،آهسته جواب داد: خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدرو مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دستنوازشی بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آیا تا بحال بر سر کودکی دست نوازش کشیده اید؟


 

ای مترسگ

ای مترسک...

انقدر دستهایت را باز نکن!!!

کسی تو را در اغوش نمیگیرد!!!

ایستادگی همیشه ¤ تنهایی ¤ میاورد؟؟؟؟

 


 

باغبان ....

باغبانی پیرم که به غیراز گل ها از همه دلگیرم...

کوله ام غرق غم است

ادم خوب کم است,عده ای بی خردند

عده ای کور و کرند و گروهی پکرند

دلم از این همه بد میگیردوچه خوب...آدمی میمیرد!!!

 


 

آهای

آهــــــــــــــای رفیق؟؟؟

زخــــــم هایت را پنهان کن!!!

اینــجا مردم زیادی با نمک شده اند...


 

گمشده

نه تنها خود رهگذری گمشده ..در لحظه لحظه های زندگیم هستم بلکه گمشده ای دارم

که نمی دانم باید آن را در کجا بیابم ؟

در بلندای کوهها...در عمق دریاها...در لابلای شنهای کویر... ..و یا در زلالی چشمه

ساران...یا در آبی آسمان خدا ...یا در دل غم زده خویش...
.
.
.
.این چه حقیقتی است خدایا که زیز خروارها دروغ گم شده است و من هر چه

تلاش می کنم آن را نمی یابم


 

کلاغ جان

کلاغ جان!

قصه من به سر رسید...

سوار شو!

تو را هم تا خانه ات می رسانم...


 

خیانت

برای خیانت ،

هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام

به انـــدازه تــــظـــاهـــر

به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت ...


 

گاهی دلم

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!


 

روزگارم خوش نیست...

 

حال و روز خوشی ندارم ، این روزها حس خوبی ندارم

 

قلبم از احساسم شاکیست ، جان خودت بی خیال ،حوصله حرفهایت را ندارم

 

حرفی نزن که بدجور دلم از تو گرفته ،  

 

دیگر بس است هر چه تا به حال اشک از چشمانم ریخته

 

شاید تو لایق اشکهایم نیستی ، چشمانم از اشکهایم شاکیست ،  

 

تو برایم مثل قبل نیستی

 

آن عطر مهر و محبتهایت که فضای قلبم عاشقانه میکرد را دیگر حس نمیکنم ،

 

وقتی دستهایم را میگیری آن گرمای همیشگی را احساس نمیکنم

 

نگو احساست به من همچو گذشته است که باور نمیکنم، نگو دوستم داری که درک نمیکنم

 

حال و روز خوشی ندارم ، سر به سر دلم نگذار که طاقت بی محبتی هایت را ندارم

 

قلبم از احساست دلخور است ،

 

دلم گرفته و ابراز محبتهای آن قلب به ظاهر عاشقت بیهوده است

 

بهانه هایت تکراریست ، دیگر قلب شکسته ام ساده و دیوانه نیست ،

 

گرچه هنوز هم خیلی دوستت دارم اما دیگر جای تو در کنارم خالی نیست

 

جای تو را غم آمده و پر کرده ، احساسم به عشقت شک کرده ،  

 

بودنت مرا آزار میدهد ، حرفهایت اشکم را در می آورد ، 

 

نیا به بستر عشق ،نیا که بیمارم ، طبیبی نیست و من به درد نبودنت دچارم

 

اینکه هستی اما تنها مال من نیستی ،

 

اینکه در کنارمی اما به عشق نفسهایم با من همنفس نیستی ،

 

اینکه اینجایی و دلت با من نیست !

 

به درد نبودنت دچارم ....

 

اگر باشی عذاب میکشم ، اگر نباشی تمام دردهای این دنیا را میکشم ،

 

وای که هم بودنت ، هم نبودنت مرا عذاب میدهد ،

 

فکری به حالم کن که عشقت دارد کار دستم میدهد

 

حال و روز خوشی ندارم ، جان خودت بی خیال که دیگر حوصله بهانه هایت را ندارم...


 

مگس را کشتــــــــم

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

حسین پناهی


 

صبر کن ...

در امتداد گذر چند ثانیه
صبر کن
تنها برای بودن باش ، بمان
برای یک ثانیه
که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند
به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید
به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت

پس یک ثانیه صبر کن...............

 

به کجا میروی ؟
صبرکن !...

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !

ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من ...
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ...
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟

باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود

بعد
برو !


 

از این شب ...

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببار و جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...


 

زندگی

زندگی غمکده ای بیش نبود                           بهر ما جز غم تشویش نبود

به کدام خاطره اش خوش باشیم                       که کدام خاطره اش نیش نبود

000000000000000000000000000

دائم برای دیدن هم دیر میکنیم

وقت قرارها همه تاخیر میکنیم

اول برای عشق همه تند میدویم

اما اواسطش همه گیر میکنیم

اینم شعری بود واسه همه ی دوستیا که وسطاش وامیرن

000000000000000000

هربار که من را میدید ساعت ها گریه میکرد!

آخرین بار که به سراغم آمد، دیوانه وار میخندید!

با حالت استفهام نگاهش کردم...

با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا میخندم، من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم...

تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان، در گوشه ی چشمش لنگر انداخت...

با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی، پس این قطره اشک چیست؟؟؟

اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟؟ این قطره اشک نیست!! نقطه است!! میفهمی؟؟

نقطه!!!

این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی فصل کتاب ایمانم، به عشق مردان گذاشتم!

من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم!... جز... به یک پارچگیشان در نامردی!...


 


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم ! (وصیت مرحوم حسین پناهی)

 

 

 

رهگذر

 

۱۳٩۱/۱٢/۱٢
۱۳٩۱/۱٢/٥
۱۳٩۱/٩/۱۱
۱۳٩۱/۸/٢٧
۱۳٩۱/۸/٢٠
۱۳٩۱/۸/۱۳
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/٥/٢۸
۱۳٩۱/۳/٦
۱۳٩٠/۱٢/٢٠
۱۳٩٠/۱۱/۱
۱۳٩٠/۱٠/٢٤
۱۳٩٠/۱٠/۱٧
۱۳٩٠/۱٠/۳
۱۳٩٠/٥/٢٢
۱۳٩٠/٥/۱٥
۱۳٩٠/٥/۸
۱۳٩٠/٥/۱

 

سهراب
من و تو
دلم گرفته
سیگار
چوپان دروغگو
نبودت...
مشخصات
دست نوازش
ای مترسگ
باغبان ....

 

بانک قالب های فارسی وب
قالب وبلاگ
http://www.f6ss601girls.parsiblog.com
عشق - عكسهاي زيبا (سمانه)
شريك بي كسي (هستي)
واقعيت هاي زندگي من
عشق و زيبايي هايش
قصه من و عشقم
امواج غمناك دريا
ليلي خوشكله
عشق مشكي
عشق ممنوع
دلگير و تنها
شهر شعر
برف بلوري
دوستان
عشق
love
مهرناز
سامان
جاده خيس
راه عاشقي
روياي عشق
ياد يار تنهايي
خلوت مهتابي
beautifulstories
حرفهاي آسماني
تنهايي تنها يار من
دوستت دارم خيلي زياد
دوستت دارم خيلي زياد
دلنوشته هاي پرنده اي رها
عاشقان فرشته ای به نام جاستین بیبر!
اشك مريم
تبسم گل
http://msha1362.mihanblog.com

 

RSS 2.0